سخن بشنو مجال چند و چون نیست


جهان جز رزمگاه آزمـون نیست

ز مد و جزر آن باشد هویدا


که موج آسا بقایش در سکون نیست

دوام رعد هستی برقـکی بود


بقای زندگانی زین فزون نیست

به زودی می رسد بـر اوج عزت


هوس گر توده ای را رهنمون نیست

چرا شد ذره اسباب تباهی


اگر معراج عقل ما جنون نیست

نشان عشق فرهادش نخوانید


صدای تیشه گر در بیستون نیست

رسیدن ها به کاخ اعتبارات


به همراهی نیرنگ و فسون نیست

چه سود از خرقه و دستار و تسبیح


درون هر که صافی چون برون نیست

اگر مردی تـو، دست بی نوا گیر


مروت خنده بر حال زبون نـیست

ز جام ناتوانان آب خوردن


چه باشد جان من گر شرب خون نیست

رسـد بـر منزل مقصود «بارق»


هر آن کاو کاسهٔ صبرش نگون نیست

کابل، تیر ۱۳۳۳